السيد الطباطبائي ( مترجم وشارح : محسن دهقانى )
448
فروغ حكمت ( ترجمه وشرح نهاية الحكمه ) ( فارسى )
بلكه ( اين تقويم ) به حسبِ تحليلِ عقل مىباشد كه ، ماهيتِ نوعى را به دو جزء عقلى تحليل برده و حكم به عليت يكى براى ديگرى مىنمايد ؛ زيرا ضرورتاً بعض اجزاى ماهيت ، به بعض ديگر محتاج است ، و چيزى كه به دو احتياج است و او علت مىباشد ، به جز ، جزء فصلى چيز ديگرى نمىباشد ؛ چون محال است كه جزء جنسى علت براى وجود جزء فصلى گردد . و گرنه لازم مىآيد كه فصول متقابل ، لازمهء جنس شود و شىء واحد ، مختلف و متقابل گردد ، كه اين محال است . پس ، باقى مىماند كه جزء فصلى ، علتِ وجود جزء جنسى باشد و مُقَسِّم طبيعت مطلقهء جنسى و علت قدرى كه حصّهء نوع هست گردد و جزئى براى مجموع حاصل از آن ( يعنى جنس ) و آنچه به واسطهء او از ديگرى ممتاز مىشود خواهد بود . » شرح در اين فقره به دو نكته مىپردازند : يكى اينكه جنس كه جزء اعم است قائم به فصل كه جزء اخص است مىباشد . بديهى است كه قوام جنس به فصل ، در ظرف وجود خارجى نيست ؛ زيرا در خارج ، اين دو با يكديگر متحدند ، در خارج ، حيوان كه جنس انسان هست شأنى از آن و ناطق كه فصل اوست شأن ديگرى از آن مىباشد ؛ هيچ انفكاكى در خارج براى جنس و فصل ديده نمىشود تا يكى قائم به ديگرى باشد . پس ، قوام يكى به ديگرى مربوط به مقام ذهن و تحليل عقلى است . وقتى ذهن ما از يك ماهيت چون انسان يك وجه مشترك به نام حيوان و وجه مختص به نام ناطق بر مىگيرد ، ملاحظه مىنمايد كه در مقام ثبوت ماهوى ، حيوان مبهم است و با اين حالت نمىتواند در خارج موجود شود ؛ زيرا حيوان جنسى تا در قالب انسان يا فرس يا بقر يا انواع ديگر حيوانى در نيايد نمىتواند در خارج موجود گردد . همانطور كه در مقام ثبوت ماهوى تا تحصّل نيابد ماهيت تام نوعى نمىشود . از اين نظر بايد چيزى بيايد و آنرا از اين حالت بيرون آورد و به آن تحصّل بخشد ، تا يك نوع تام گردد . و آن چيز جز فصل نيست . پس ، فصل علت تحصّل جنس است . لذا قوام جنس به فصل است .